کد خبر: ۱۰۴۸۱
۱۷ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۴:۰۰
مادر شهیدمولوی هنوز در خانه‌اش را نبسته است

مادر شهیدمولوی هنوز در خانه‌اش را نبسته است

مادر شهید جاویدالاثر حسین مولوی قلعه‌نو از عملیات مرصاد تا به امروز در خانه‌اش را نبسته است. می‌گوید: «همیشه منتظرم برگردد. مگر می‌شود این همه پیکر و پلاک بیاید، اما از حسین من چیزی از آن سفر برنگردد؟»

۲۸ سالی می‌شود که به گواهی همسایه‌ها در خانه را نبسته است. راست می‌گویند؛ روزی که ما هم تنها به صرف دیدار خانواده و شنیدن از شهیدشان راهی کوچه‌های مهرآباد شدیم، در خانه باز بود. می‌گوید: «همیشه منتظرم برگردد. مگر می‌شود این همه پیکر و پلاک بیاید، اما از حسین من چیزی از آن سفر برنگردد؟ مگر می‌شود اسمش توی هیچ دفتری نباشد؟» این گوشه‌ای از شرح حال فاطمه محمدی، مادر حسین مولوی قلعه‌نو یکی از جاویدالاثر‌های عملیات مرصاد در سال ۱۳۶۷ است. شهیدی که به‌طور شگفت‌انگیزی کسی درباره چگونگی شهادت یا اسارتش چیزی نمی‌داند. نه ساکی از او برگشته، نه پلاکی.

 همین است که چشم‌انتظاری خانواده ۲۶ سال به درازا می‌کشد تا اینکه دو سال پیش، بنیاد شهید بدون یافتن نشانه‌ای پسوند «شهید» را می‌گذارد کنار نامش و به بازماندگانش می‌گویند: «سنگ مزاری را در قطعه شهدای بهشت رضا به نامش حک کرده‌ایم.» شاخه گلی به‌جای حسین، در قطعه شهدای بهشت رضا(ع) آرام می‌گیرد تا تسلای دل مادری باشد که نیامدن فرزند را هنوز باور نکرده‌است. فرا‌رسیدن سالروز عملیات مرصاد، بهانه‌ای برای مرور خاطرات این شهید از زبان خانواده‌اش شد.

 

نه دیدمش نه شنیدم که چطور شهید شده

چشم می‌دوزد به دیوار‌ها و در تا بگوید: اهل تربیت حیدریه‌ایم و وقتی حسین به‌اصطلاح تاتی‌تاتی‌کردن را تازه یاد گرفته بود، راهی مشهد شدیم. شش‌تا اولاد داشتم. حالا سه‌تایشان رفته و داغشان را برایم باقی گذاشته‌اند. دوتا اولادم بیمار شدند و عمرشان به دنیا نبود.

روز دفنشان بغلشان گرفتم و بوسیدمشان، اما حسین، داغ دیگری دارد. نه دیدمش، نه شنیدم که چطور شهید شده. همین است که رفتنش را باور ندارم و منتظرم برگردد تا شاید التیامی باشد بر زخمِ همه رنج‌هایی که برده‌ام. ۲۸ سال است که درِ خانه را باز می‌گذارم به این هوا که یک روز برمی‌گردد.

 

چشـم‌انتظــار

 

کاپیتان تیم محله بود

حسین، تنها فرزندم بود که تا کلاس پنجم درس خواند و بعد هم رفت سر کار. طفلکم همان دوران مدرسه هم کار می‌کرد. تابستان‌ها که تعطیل می‌شد، با پدرش می‌رفت سر کوره‌های آجرپزی. پنجم ابتدایی را که تمام کرد، مدتی را با ما در کارگاه قالی‌بافی سر کرد. قالی رج می‌زد و نقش‌به‌نقش بالا می‌برد. اهل ورزش هم بود.

فوتبال بازی می‌کرد و کاپیتان تیم محله بود که چندتا مقام محلی هم کسب کرده بودند. وقت سربازی‌اش صافکار ماشین بود. دوتا برادرش در جبهه بودند. پایش را توی یک کفش کرد که باید بروم. التماسش کردم و گفتم: «دو برادرت توی جبهه‌اند. بگذار آنها بیایند، بعد تو برو. اگر همه‌تان بروید من و پدرتان چه کنیم، اما هوایی شده بود. ساک سفرش رابرداشت و رفت.»

دوسال تمام مرخصی نیامد تا اینکه دو روز مانده به پایان خدمتش آمد. مجلس عروسی یکی از اقوام بود و به این بهانه کشاندمش مشهد. سه روزی ماند. تازه داشتم از بودنش کیف می‌کردم که رفت. گفتم: «تو که سربازی‌ات تمام شده، کمی بیشتر بمان.» گفت: «می‌روم تسویه‌حساب می‌کنم و برمی‌گردم. خدمتم تمام شده مادر. نترس، برمی‌گردم.»، اما رفت و هیچ‌وقت نیامد.

حتی برای اینکه دلم آرام بگیرد، یک ساک یا پلاکش برنگشت. نه زنگی زد، نه نامه‌ای نوشت. فقط شنیدیم که هم‌زمان با رسیدنش به محل خدمت، عملیات مرصاد شروع می‌شود و او هم همراه باقی رزمنده‌ها برای عملیات می‌رود. اما اینکه چه اتفاقی افتاده یا حسینم کجا بوده، کسی دقیقا نمی‌داند.

 

چشـم‌انتظــار

 

 گفتند: «منتظرش نمانید»

چندسال از عمرم در آمدن و رفتن به بنیاد شهید تمام شد تا مگر از جگرگوشه‌ام نشانی بگیرم، اما پیدا نشد. یکی می‌گفت: «ان‌شاءا... اسیر است و می‌آید.» دیگری می‌گفت: «رفته‌ایم تفحص پیکر شهدا. ان‌شاءا... حسین شما را هم پیدا می‌کنیم.» با همین حرف‌ها ۲۶ سال چشم‌انتظار ماندم تا اینکه دو سال پیش ازطرف بنیاد آمدند و گفتند: «منتظرش نمانید.»

گفتم: تو که سربازی‌ات تمام شده، کمی بیشتر بمان. گفت: می‌روم تسویه‌حساب می‌کنم و برمی‌گردم.

حسین، پسر خوب و سربه‌راهی بود. فقط همین را یادم می‌آید. سه تا از بچه‌هایم که از حسین بزرگ‌تر بودند و می‌توانستند برای شما از خاطره‌هایش بگویند، فوت شده‌اند. فقط می‌دانم همه این سال‌ها مثل گندم بریان روی آتشم. همه لباس‌ها، عکس‌ها و یادگاری‌هایش را توی بقچه‌ای جمع کرده‌ام برای روزی که برمی‌گردد و سرم را توی بغلش می‌گیرد تا برایش بگویم همه این سال‌ها از تنهایی چه کشیده‌ام. حالا چند سال است که شوهر بیچاره‌ام هم فوت کرده. او هم از چشم‌انتظاری حسین مرد و مرا تنها گذاشت. چند سال است که تک‌وتن‌ها گوشه این خانه متروک و قدیمی نشسته‌ام و چشم به در دوخته‌ام تا مگر برگردد.

 سطر‌های بالا همه آن چیزی بود که از زبان مادر این شهید کلمه شد. سطر‌های بعدی، اما خاطرات مصطفی زارعی، صمیمی‌ترین دوست شهید حسین مولوی است که به همت خانم ملاها، یکی از نمایندگان شورای اجتماعی محله مهرآباد جمع‌آوری شده است.

من و حسین از بسیجی‌های کانون آقامصطفی‌خمینی بودیم. او یک انقلابی تمام‌عیار بود. به خدمت مقدس سربازی که اعزام شد، برایم نوشت به خاطر داشتن قد بلند و هیکل ورزیده تکاور شده و خط مقدم است. البته ابتدا در اهواز بود و بعد هم به منطقه سومار فرستادندش. یادم است هفته‌ای یک‌بار در جلسات مذهبی شرکت می‌کرد و عاشق امام حسین (ع) و عزاداری محرم بود.

 

چشـم‌انتظــار

 

شانه‌به‌شانه هم روبه‌روی حرم

شب قبل اعزام حسین به جبهه، به همراه او و یکی دیگر از رفقا برای زیارت به حرم رفتیم. البته من نمی‌دانستم که عازم جبهه است. در یکی از صحن‌ها نشسته بودیم که گفت: «مصطفی، دارم می‌روم جبهه. شاید شهید شدم. پس بیا امشب با هم یک عکس یادگاری بگیریم. من هم قبول کردم و حالا از او تنها یک عکس به یادگار دارم که شانه‌به‌شانه هم روبه‌روی حرم ایستاده‌ایم.»

تنهایم. خانه‌ام دارد روی سرم خراب می‌شود، اما کسی نیست کمکم کند و درستش کنم. گچ دیوارهایش ریخته و عمرش سرآمده؛ مثل عمر خودم که توی چشم‌انتظاری سوخت. چندسال است که ناراحتی قلبی گرفته‌ام و پاهایم هم درد می‌کند. زمین‌گیرم و کسی دستگیرم نیست. کاش بنیاد شهید زودبه‌زود به ما سر می‌زد و کمی پای درددلمان می‌نشست.
 

 

* این گزارش دوشنبه  ۴ مرداد ۹۵ در شمـاره ۲۰۷ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.

ارسال نظر
آوا و نمــــــای شهر
03:44